من، نه!! او ...

خود در آ ور دی ...

خود در آ ور دی ...

۳ مطلب با موضوع «روزمرگی :: خاطرات» ثبت شده است

وقتی عکسم رو تو مزار شهدا دید


با تعجب گفت: این چیه؟

گفتم: عکس

گفت: میدونم، این کیه!؟

گفتم: شهید

گفت: چرا عکس گرفتی؟

گفتم: چون دوستش دارم

گفت: مگه آدم میتونه این ها رو دوست داشته باشه؟


دلم می خواست یه جوابی بدم ولی دیگه چیزی نگفتم! یعنی حرفی نداشتم بزنم

بعدا به ذهنم رسید که:


دوست داشتن اینها یه چیزی مثل حرم رفتن میمونه، باید اول بطلبن، بعد تو بری (بلاتشبیه)

۱۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۳۰
چشم به راهم ...

رفته بودم امامزاده برای نماز جماعت(!)، بعد از تموم شدن نماز، فرد کناری (که بعدا متوجه شدیم مسئول خادمین آستان است) با لبخند گفت: نمیای اینجا خادم بشی؟ گفتم: جا خوردم........! چرا نمیام :) گفت: فلان روز و فلان ساعت، فلان جا!


Image result for ‫چهار انبیا قزوین‬‎


+ اینکه بری و بگی: من می خوام خادم بشم، خیلی فرق داره، با اینکه بیان و بگن: بیا خادم شو. مگه نه؟

++ شاعر بزرگوار می فرماید: چگونه نذر تو باشم، امامزاده ی من؟

۲۱ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۲۸
چشم به راهم ...

اوایل که اومده بودم بیان، خیلی این وب اون وب میرفتم و سر میزدم. توی یکی از همین بازدید ها به یک وبی رفتم که کاملا واضح بود برای یک عدد بچه بسیجی تیر هست و ولایی! یه نظری هم براش گذاشتم و اومدم بیرون. چندی بعد بنده خدا اومد وب ما و برایمان نظری گذاشت با این مضمون که: اینجا کجاست دیگه اَه ... برو بابا !!!


اولش ناراحت شدم ولی، بعدش خیلی بیشتر ناراحت شدم! اولش به خاطر خودم اما، بعدش به خاطر بقیه، بقیه یعنی اون دسته از آدم هایی که باید جذب بشن، نه دفع!!!


+ مومنِ خدا ، بچه مثبت، بچه حزب اللهی، مو قشنگ! حواست کجاست؟! جذبِ حداکثری را فراموش کرده ای؟

۱۴ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۱۲
چشم به راهم ...